پارساپارسا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

❤️پارسا ❤️هانا❤️

پارسا ❤️هانا

بهونه قشنگ زندگی من پارسا

سلام بهونه قشنگ زندگیم عزیز دلم تو روز به روز داری شیرینتر میشی و دل مامان وبابا رو بیشتر می بری از شیطنتاتت هر چی بگم کم گفتم خیلی برای راه رفتن عجله داری و مدام آویزون وسایل خونه و ما  میشی که بلند بشی و خرابکاری کنی هر روز سرتو به یه جایی می کوبی ویا میخوری زمین منم باید مدام جوش تو رو بزنم و مواظبت باشم اما بازم اتفاق می افته دیشب تولد عارفه بود و تو حسابی با بادبادکها بازی کردی و دو تاشو ترکوندی   از همین الان دارم برای تولد یک سالگیت روز شماری می کنم پس زودتر بزرگ شو پسرم دوست دارم     ...
19 خرداد 1390

چهار دست و پا رفتن پارسا

سلام عزیز دلم  حالا دیگه مثل قبل موقع چهار دست وپا رفتن نمیفتی و این دقیقا از دیروز عصر شروع شد یکدفعه مثل یه  عروسک کوکی شروع کردی به چهار دست و پارفتن سرعتی و مسیر زیادی رو بدون اینکه بیفتی ویا وسطش  سینه خیز بری و خسته بشی و بدون گریه طی کردی بابا وقتی از سر کار اومد و تو همینطور باچهاردستو پارفتی پیشش اینقدر ذوق کرده بود که نگو و نپرس و مدام تو رو بغل میکرد و دوباره میگذاشتت زمین و میگفت:بیا پیش بابا .بابات تا حالا اینجوری برای هیچکدوم از کارات ذوق نکرده بود   خوب حالا دیگه یه لحظه هم نمیتونم ازت چشم بردارم از دیروز که روغن کاری شدی و روون چهاردست و  پا میری درعرض چند ثانیه خودتو ا...
5 خرداد 1390

ایستادن پارسا

سلام شازده پسر مامان بعد از دندون در آوردنت داری پشت سر هم موفقیت های بزرگی به دست میاری یک هفته ای میشد که دستتو میگذاشتی روی پای مامانی و بلند میشدی اما همیشه فقط با کمک من ودر کنار من می ایستادی .دیروزکه میخواستیم بریم مهمونی و ما در حال لباس پوشیدن بودیم  تو  به دنبال من اومدی تو اتاق خواب و لبه تخت رو گرفتی و به تنهایی بلند شدی و مامانی وقتی این صحنه رو دید حسابی ذوق کرد بابا هم خیلی خوشحال شد بعد از اون یکبار دیگه هم اینکارو کردی و تو مهمونی هم یه پشتی رو گرفتی و بلند شدی وخاله پریسا و خاله طیبه هم که اونجا بودن کلی از دیدن  این صحنه زیباذوق کردن و قربون صدقه ات رفتن راستی بالا رفتن از...
3 خرداد 1390

دندون در آوردن پارسا

سلام عزیز دلم سلام گل پسرم الهی مامان قربونت بره امروز خیلی خوشحالم میدونی چرا؟الان داستانشو برات می نویسم: حدود سه چهار روزی میشه که تو اصلا حالت خوب نبود گلاب به روتون اسهال بودی و مدام بیقراری میکردی و همش خواب بودی و مثل همیشه سر حال نبودی  حتی یک ثانیه نمیتونستم ازت جدا بشم خیلی غر غر میکردی و خلاصه مامانی حسابی نگرانت بود تا حدی که امروز به خاطر تو ساعت 10 از سر کار اومدم خونه چون هم خیلی نگرانت بودم و هم دلم حسابی برات تنگ شده بود (خدا رو شکر دیگه کار مامانی تموم شد وتا مهر دیگه ازت جدا نمیشم عزیز دلم )خلاصه وقتی اومدم خونه اولی بود که داشتی عمه جونی رو اذیت میکردی و خیلی به موقع رسیدم برات سوپ درست کردم ا...
1 خرداد 1390